تبليغاتX
دست نوشته های من
((زندگی چون شرابی تلخ بیش نیست))

بر فرصت هایی كه از دست رفته نمی توان اشك ریخت چون این كار هیچ سودی ندارد. اگر نتوانی از گذشته درس گرفته و خود را فراتر از آن قراردهی ناچار به تكرار همان تجربه ها خواهی شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:17  توسط محمد | 

به نام خاک وخون

تفکراتی تو ذهنم بعد دادن یه کنفرانس به وجود اومد آخه چرا من اینقدر جو گیرم نمیدونم کنفرانس هرچند مطالبم مفید و زیبا بود ولی چون روز کنفرانس سر یه کلاسی بودم که کلا سه تا پسر بودیم و پنجاه تا دختر به نظر خودم خوب نتونستم بیان کنم در ضمن بازم محرم شد و دوباره روزای عزاداریو اینا برگشتن یادش بخیر بچه بودم با بابام نه تنهایی میرفتم روضه بعد شام کل خانواده را جور میکردم خلاصه امیدوارم از این شب ها استفاده کنین نه مثل من که میرم همه دارن گریه میکنن من از گریه و دادای بلند خندم میگیره و میخندم بعضیا چنان داد میزنن که آدم میترسه چه برسه به من .کنفرانسم در باره فاشیست بود ،البته من روی قسمت آلمانا بیشتر تمرکز کردم می خوام بگم اگه سیستم هیتلر تو هر کشوری پیاده بشه اون کشور به سرعت پیشرفت میکنه البته باید حالت دیکتاتور گونه اش را کنار بزاره .هیتلر مرد خوبی بود ولی بلاخره قدرت دردسرم داره  آدمارو عوض میکنه  بگذریم می خوام درباره سواستیکا یا صلیب شکسته براتون بگم  که ریشه هاش از ایران و یونان وهند و... است بگم البته از ایرانشا

卍卍卍卍卍卍卍卍卍卍卍卍卍

وقتي انسان ميمرد ،انگار چيزي از بين نمي رفت ، بلكه روح بدن را ترك ميكرد و همچون پرنده اي به سوي آسمان ها به پرواز در ميآمد .بدين ترتيب ، پرنده به شكل چليپا(صلیب شکسته) تجسم يافت و چليپا نماد روح گرديد.هنگامي كه زائري به زيارتگاهي قدم مينهد معمولا براي رستاخيز روح انسان از دنيا رفته دعاي كوتاهي ميخواند .در واقع دعا تبديل به ذره اي از روح ميشود كه رستاخيز را تسريع ميكند.به همين ترتيب هنگامي كه معمار يا حجاري زيارتگاهي را ميسازد با اين اعتقاد كه چليپا نماد حجاري شده روح است و به فرد از دنيا رفته حيات دوباره خواهد بخشيد ، بنب را با چليپا تزين ميكند.مقبره شاه نعمت اله ولي در ماهان كرمان دو مناره دارد كه تمام آن با چليپا تزيين شده است ، اين صليبها دو نوع اند ، يكي سفيد و ديگري سياه.مناره باغ قوشخانه اصفهان با صليب هاي مجوفي كه در صليب هاي شكسته ادغام شده اند تزيين شده است.تركيب چليپا و چليپاي شكسته به عنوان يك واحد تزيين حاصل تفكري هنرمندانه است.آرامگاه شيخ صفي الدين در اردبيل كاشي هاي تزييني فراواني دارد . در قسمت بالاي اين تصوير يك پيكان سياه در زمينه سفيد ديده ميشود.اين پيكان اضافه شده است تا چليپاي خطي سياه كه در بين دو چليپاي شكسته سفيد قرار گرفته نمايان شود.اين شكل شامل هشت 8 قسمت است كه در هر قسمت يك چليپاي خطي در بين دو چليپاي شكسته نقش بسته است.چنين شكلي و تزييني مويد اين نظر است كه از لحاظ منشا و كاربرد ، چليپاي شكسته معادل چليپا است كه هر دوي آنها نماد روح اند و از آنها براي تزيين مقبره ها استفاده مي شده است.الیته نماد جهار فصل و چهار عنصر زندگی (آب ،باد ،خاک،آتش)هم هست.
این نماد با هیتلر جون گرفت و با مردن اون  خراب شد جوری که در اروپا اگه کسی گردنبندی داشته باشه با این نماد زندانی میشه ......

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:47  توسط محمد | 
ببین چه خاکی گرفته وبلاگ از این به بعد ممکن نوشتن وبلاگیما عوض کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:30  توسط محمد | 

پس از کلی پارتی بازی پدرم و پولهای که به مسولین داد من وارد دانشگاه شدم من خیلی کتک خوردم چون هر روز پدرم میگفت برو تست بزن ولی چون من پول کتاب تست را در سینما خرج کرده بودم نقاشی میکشیدم و پدرم می فهمید و من را کتک میزد با رتبه صد هزار سازمان سنجش تو روزنامه اسمم را نزده بود که شرمنده نشم ولی من قبول شدم روز اول دانشگاه من نرده های در دانشگاه را گرفته بودم و گریه میکردم و پدرم من را کتک میزد و به طرف تو میکشید من خیلی ترسیده بودم  من نمی خواستم برم می خواستم برم سربازی پدرم به من یک شکلات داد که راضی شدم برم ولی بعد تا رفتم تو ازم گرفت و خوردش  در اولین کلاس من دستشویی داشتم استاد اجازه نداد و من همان جا خودم را راحت کردم وبعد گذاشتم سر شوفاژ  بعد با یه  بچه ها دعوا کردم که به حراست کشید و تعهد سفت و سختی ازمون گرفتن در راه خانه اتوبوس را اشتباهی سوار شدم و بعد گم شدم  خیلی خوش گذشت روز اول حالم کاملا گرفته شد در ان روز....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:52  توسط محمد | 

امسال تابستان خيلي خوب بود زيرا در آن پدرم ما را به شمـــال برده است !

اين بهترين مسافرتي است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت

ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خيـــلي خوش گذشــــــت ! ما در

راه خيلي چپ کرديم ! پدرم ميگفت من ميپيچم ولي نميدانم چرا جــاده نميپيچه!

خواهرم يک بار دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد تا پوست تخمـه اش را بريزد

و يک ترانزيت از کنار ماشين ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما

خيلي خنديديم ! ما براي ناهار به اکبر جوجه رفتيم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را

نديدم ولـــــــــــي پدرم که او را ديده است ميگويد خيلي جوجه اسـت ! من خيلي

نوشــــــــابه خوردم و پدرم يک گوشه نگه داشت تا من با خيال راحت بشاشـم به

طبيعت ! در جاده خيلي برف آمده بود و ما برف بازي کرديم ! مـــــن با گوله برف به

پس کــــله پدرم زدم و او عصباني شد و دست من را لاي در ماشين گذاشـت و در

ماشين را محکم بست !

ما به متل قو رفتيم و سر يک ميز نشستيم و پدرم قيلـون و چايي ســـفارش داد .

پدرم خيلي قشنگ قيلون ميکشد . پدرم حتي در متل قـو هم از رژيمش دست بر

نميدارد و درِ گوشي به همان پسره که قيلون آورد چيزي مـيگويد و يــــــک پارچ آب

سفارش ميدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطي ميکند !

کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز ميخوانند :

ميخوام برم زن بگيرم ! پولامو بدم ان بگيرم ! گوجه بدم رب بگيرم و ...

پدرم با اين شعر خيلي حال ميکند ولي مادرم عصباني ميـشود و با پارچ آب پدرم

به صورت من ميکوبد ! ما تابستان را در همانجا در کرديم البته پـدرم خيلي بيشتر از ما

در کرد ولي به هر حال به ما خيلي خوش گذشت و من خيلي کتک خوردم ...

 

mercury
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:22  توسط محمد | 

این داستانا کاملا تخیلیه و زاییده ی یه ذهن بیکاره.این بار داستان را به صورت سوم شخصی به غیر از خودم تعریف میکنم که ناظر بر جریان بوده فکر کنین خور زو خان تعریف میکنه . ادامه داستان جنگهای حله هوشه ی 3 ... 2 .. 1  .................

روبرو بوفه دانشگاه یه خبرایی مثل اینکه تیر اندازی شده  سریع خودمو میرسونم به صحنه البته تیر اندازیه صحنه دار نیست منظورم اون نبودا ، بله همون دشمنای همیشگی دارن با هم میجنگند به صورتی که  تو فیلمای تگزازی می جنگند همون طور دو طرف پنهان شدند و تیر اندازی میکنن بوفه دانشگاه هم نابود شده چون وسط قرار گرفته اوه نگاه کن من تیر خوردم از دستم داره خون میره آخی  بمیرم برا خودم ببین چه دردی میکشم ، کمیلی از طبقه دوم از تو یه پنجره میاد بیرون یه دونه کاتیوشا دستشه تا قبل از این که شلیک کنه احسان یه تیر میزنه تو چراغ بالا سرش چراق میوفته تو سر کمیلی  از اون بالا میوفته پایین و میوفته رو ماشین حراست که تو حیاط پارک کرده به علت وزن کمیلی ماشین له میشه  همون طور جون میکنه ،علیان درخواست دوئل میکنه من بلند میشم همونطور که عرق کردم به صادق و احسان میگم هوای من را داشته باشین  علیان ایستاده بیرون و فریاد میکشه بیاند بیرون آشغالا من یه کهنه ی سفید که فکر کنم ماله شرت صادقه را بستم رو زخمم همونطور که میرم با خودم دارم یه شعر میخونم میرم جلو تا ببینم چی زمزمه میکنم آهان  اگرچه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش سنتوری دیگه علیان ایستاده با یه تفنگ خرس کش که تو دستشه  من پس نباید میومدم احسان این تفنگ ها را تو ساختی خودت بیا برمیگردم سر جام به منچه نویسنده چی نوشده من با این تفنگ سازگار نیستم گلولش خرس را در جا میترکونه احسان همینطور که میره میگه یه جا پناه بگیرین گوله بهتون نخوره و میره علیان ایستاده احسانم ایستاده روبروش باد میاد چنتا بوته خار بزرگ دارن رو زمین قل میخورن احسان داره یه چیزی زمزمه میکنه انگار داره یه شعر میخونه چه جلف این چیه میخونی احسان میگه به تو چه مگه نویسنده باید تو همه چی دخالت کنه برو متنتا بنویس یا بیا بجا من بجنگ گفتم نه خودت بجنگ گفت پس تو کاره من دخالت نکن چشم ببخشین گوله خارها میقلن تا میرسن به کمیلی همونطور که  همه ساکتن چه صحنه ی با حالیه اگه ناخونام بلند بود میخوردمشون با صدای داد کمیلی که تیغ های خار های که قل میخوردن رفتن تو پشتش علیان شلیک میکنه احسان داره میدوه  نزدیک دیوار میشه گوله تا بهش میرسه میره رو دیوار راه میره و گوله رد میشه مثل فیلم ماتریس همونطور که داره میدوه رو دیوار یه پرش بلند میکنه و به علیان با دوتا هفت تیرش شلیک میکنه اون طرف علیان یه آهنگ بندری گذاشته و داره میرقسه که باعث میشه تیر بهش نخوره صادق میره بیرون با یه شلیک ،تفنگ علیان از وسط دوتا میشه  اوه نگاه کن کلاس روانشناسی تموم شده همه ریختن بیرون علیان میپره و مژده عشق صادق را جلوی خودش میگیره و به صورت گروگان نگه میداره مژده داد میزنه صادق عزیزم نجاتم بده چه سکانس قشنگی و عاشقونه ای همه جا تاریکه و فقط چنتا شمع روشنن صادق و مژده تو کافیشاپن  مژده همونطور که تو چشمای صادق نگاه میکنه میگه میخوام بهت تکیه کنم صادق میگه مگه من متکام بعد قسم میخوره تا پای جون ازت مراقبت می کنم .اوی نویسنده، بله کیه، صادقم، کاری دارین با من ،بله، چی؟ ،آخه تو زندگی خصوصیه من تو چی کار داری  من میگم خوب داشتی فکر میکردی بهش تا دیدی گروگان گیری را صادق میگه آخه به تو چه، بلکه فکر میکردم تو حمومم باید تو هم توزیح بدی من میگم بله ببخشین صادق میگه تکرار نشه  من یا همون محمد میپرم بیرون با نه میلی متریم شلیک میکنم به علیان صحنه آهسته میشه تیر از کنار مژده رد میشه میخوره به شونه علیان ، علان پرت میشه به طرف عقب صادق میگه مژده فرار کن در بوفه باز میشه سید افیونی که تا حالا تو بوفه بود میاد بیرون و یه دلستر ایستک دستشه فکر کنم با طعم لیمو باشه اوه نگاه کن یه وینچستر دستشه به طرف احسانو صادق و من میگیره که میپرن پشت دیوار افیونی شلیک میکنه بعد یه شلیک دیگه ولی به ما نبود صادق داد میزنه مژده من دو دستی گرفتمش که نره افیونی و کمیلی و علیان سوار ماشین میشن و فرار میکنن صادق میدوه مژده اوفتاده رو زمین خونی صادق میرسه بغلش میکنه مژده میگه تو بهم قول داده بودی چرا ؟نتونستی ؟ صادق میگه منا ببخش همینطور که داره ازش یه بوسه ی عشقولانه میگیره مژده تو بغل صادق میمیره (علت مرگ فشار زیاد) صادق همونطور که گریه میکنه دوباره قسم میخوره انتقام بگیره ،آخه تو که نمیتونی چرا قسم میخوری؟،اوه صادق داره نگام میکنه همونطور که نگاه میکنه  میگه به توچه و تفنگشا بر میداره ببین داره میاد طرف من داره شلیک میکنه فرارررر .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:52  توسط محمد | 

خیلی زمان پیش بود گذشته تو ذهنم زیاد شفاف نیست ولی هنوز با همون کثیفیش خاطره انگیزه . هنوز دو ترم بود اومده بودیم دانشگاه بر اثر یک سری در گیری ها و زیراب  زنی ها باعث شد کلاسمون البته داستانها یی که میگم مال پسرای کلاسه خلاصه معافیا بازیها و خیلی کارای دیگه باعث شد کلاس به دو گروه تقسیم بشه گروه اول گروه دشمن ما بودند که به نام اژدها سوواران معروف بودن به سر پرستی علیان  بود علیان فردی خشن متولد 63 ما همه 66 هستیم به غیر از احسان که 67 هستش   چشماش از همه چیزش ترسناک تره با 206که معروف به اژدهاس میرندو میاند، دستیار اولش محمد کمیلی معروف به کمدی البته تا اومد دانشگاه همه کاری کرده به غیر از تغییر جنسیت  120 کیلو بود شد 80 ابروهاشو بگو شیطونکی بر میداره و.... دسیار دومش سید افیونی که با قد و قامتی که داره به زرافه شبیه  و باقیه کتک خور های گروهشون نوروزی لره و کرباسی که معروفه به خفه شوهاش اگه داره میره زیره تریلی بهش بگی مواظب باش با لهجه خاصی میگه خفهههههه شووووو سپهر هم با اونهاست.گروه ما هم معروف به آنتی  گیرل(دختر)که منمو احسانو صادق گاهی وقتی هم علی میاد باهامون ولی علی  نخدیه هیچ جا حساب نمیشه آخه ی .من کمربند مشکی در بدن سازی دارم یه باشگاه با صادق داریم که همیشه شاگردامون با هم همیشه میجنگند،  تو مسابقات وزنه برداری با مانه و پرتاب مربی به دیوار بتونی مقامهای اول را دارم .صادق خلبانی میخونه تو نبردهای جنکی با یه حواپیما لگنی چنتا پایگاهو به تنهایی گرفته البه مدیریتم میخونه بیشتر برای تفریح احسانم کمر بند صورتی و سبز اسمونی در رده ی 500 کیلوی مسابقات قلیون کشی را داره و رکورد دار کارهایی هست که تو کتاب گینس اسمش هست مثل کشیدن 50 قلیون در یه روز و قلیون کشیدن به صورت دست ولی و.... از داستان دیگه  مجموعه نبردامون و پیکارامون را براتون میگم  . اولین پیکارمون سر امتحان اخلاق بود من به علیان به خاطر ریشش گفتم بابا نوئل که جنگ شرو شد سر امتحان  ما به صورت موازی نشسته بودیم کنار هم روی صندلی علیان بلند شد با یه چرخش 360 درجه ای و با پاش محکم زد تو  دل من منم دست کردم تو جیبم و 9 میلی متریمو درآاوردم ولی مراغب نگذاشت با شلیکش نظم جلسه را بهم بزنم  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:45  توسط محمد | 

با عرض سلام خدمت عزیزان گرامی و ارجمند باید با عرض پوزش بگم که من برگششششششششششششششتم  هی حالا بیا درس بخون  این معدل آخر به 15 نرسید یه سری سنگایی جلوی پامون انداختند براتون بگم

 اول این دخترا همش سر کلاس خودشونا برای استاد لوس می کنند میان ترمو کنار ترمو وسط ترم سر امتحان حاضرن چون بادنجون بم آفت نداره خدارو شکر هیچ وقت هم مریض نمیشن تا ثانیه های آخر درسی حضور الکی دارن سر کلاس. دست به جزوه نویسیشونم که تازگیا بد شده یه سودی به ما پسرا با همین جزوه میرسوندند که از اونم معاف شدند مثل سر بازی  از اینا بدتر اون قسمت پاچه خاریشون بد تر از همه اگه استاد جوونم باشه با یه لحن خفن استاااااد چرااااا؟ من شوهرم گفته زیر 10 نیار یه بچه ها می گفت یه سری یه دختره رفته پیش یه استاد پیر گفته ترو خدا پاسم کن من عقدم بوده و .... استاده نه بالا گذاشته بود نه پایین گفته بود پاشو پاشو برو پیش پات یکی اینجا بود حامله بود اگه تو تازه عقد کردی.....ولی اساتیده مرد من نمیدونم چرا به طور ویژه ای هوای دخملا را دارن بالاخره شرایط محیط و بالاخره هرچی نباشه جنس مخالفن آخی جنس لطیف ،ضعیف،بد جنس.....همینطوری بدون هیچ دلیلی شماره همه استادا رو دارن ترجیحا جوونارو از اینا که بگذریم یه چنتایی تجربه و راهکارایی برای درس خوندن دارم بهتون یاد میدم

ببینین چه بخوای چه نخوای گاهی اوقات برای میان ترم های سخت، مریض میشی من یه بار خودم تو چهار باغ داشتم میرفتم به استادم برخوردم که فرداش میان ترم داشتم باهاش خلاصه نرفتمو غیبتیدم هفته بعد رفتم گفتم مریض بودم گفت تو سالم بودی دیدمت تو چهار باغ گفتم از لحاظ روحی تضعیف بودم ثابت شده که اینم یه نوع مریضیه من نمیدونم چرا ما پسرا را هیچکی باور نمیکنه...روش درس خوندن برای پایون ترم :خوب سه روز وقت داری به امتحان باید چیکار کرد آهان رایونه را روشن میکنی و فیفا 2008 را میاری روز اول اونقدر بازی میکنی که تمرکزت بره بالا حالا که تمرکز گرفتی روز دوم را میشه هر بازیه دیگه مثل همسایه آزاری و... بکنی یا بری تو کوچه و .....بازی  کنی  روز سوم  بکش درس میخونی شب بیدار میمونی تا صبح بعد با یه افتخاری و توکل  شدید به خدا میری سر امتحان و تقلب میکنی حواستون باشه برای تقلب خلوص نیت خیلی مهمه من با احسان هر وقت با خلوص نیت زیاد میریم سر جلسه هی بر میگردیم به هم لبخند میزنیم یا بای بای میکنیم این ظاهره ولی داریم از ذهن هم کپی برداری می کنیم ببین بدون فن تقلب نمرت رو 12 از اون به بعدش همش تلاش خودت به نظر من حلال تر هم هست چون تلاش زیادی میخواد البته این روش خیلی بهتر از از روش کثیف پاچه خاریه  نهایتش میوفتی ارزش نداره اینجاست که میتونی با افتخار بگی  نه افتخار کیه برو پی کارت خانوم با اقتدار بگی مثل یه مرد افتادم یا مثل یه گلایدیاتور مشروط شدم بحثما جمع بندی نمیکنم همینطور شلخته بمونه  خیلی باحال تره مثل اتاقم  تا فاصله چند متری هرچی بخوای هست  خیلی خوبه البته اگه بری توی تخت این فاصله به سانتی متر ارتقا پیدا میکنه.

این عکسه هم نمای زیبای سلف دانشگاهمونه ببین چه خودمونی تازه پشت دیواری که تکیه دادیم سلف دخملاس .

26/4/87

Mercury

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:0  توسط محمد | 
دانشگامون نه تنها هیچ چیزیش درست نیست اینم از امتحاناش همه دارن میرن ترم تابستونه من تا ۲۰/۴امتحان دارم مدرسه هری پاتر بهتر از دانشگاه ماست
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:53  توسط محمد | 
فعلا تا امتحانات تموم  نشده آپ نمی کنم  آآآآآآ منم درس خون

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:21  توسط محمد | 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

*****

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:33  توسط محمد | 

آدم به چشماش هم نمیتونه اطمینان کنه دیگه هی عجب دوره زمونه شده گذشت اون زمونا که میرفتیم شیر گاوارا میدوشیدیم هی.........

به عکس زول نزن هی حالا تو هم

شیر تو شیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:2  توسط محمد | 

رفتیم اردو ؟
آزاد نیومد ؟

ما ناراحت شدیم؟

 

بچایی که اردو بودند و نمیدونم اما من خیلی هال کردم.خستگیم در رفت.

اما تجربه ی 20 ی بود.

تشکر از همه.

ما یه سری از افراد و رد صلاحیت کردیم الان به عمق فاجعه پی بردیم.اما اردو یه چیزی خیلی جالب داشت به نامه برنامه ریزی .خیر سرمون مدیریت می خونیم.

در ضمن یه عکس هم میزارم .

نترسین بابا عکس از آقایونه

اگه واسه شما خنده داره واسه ما خاطرست.

ما؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:11  توسط محمد | 

بالاخره بعد سه ترم یه اردوی  مختلط رفتیم .از دو هفته پیش قرار اردو برای جمعه 13/2گذاشته شد به خاطر بی برنامگی مسئولان که نمی خوام اسم بیارم(احسان) ظرفیت تکمیل نشد یه عده بچه ها هم توسط یه دشمن یا همون نفوزی دانشگاه رائشون زده شد خلاصه 20 نفر رفتیم ، 10 صندلی های اتوبوس خالی بود از اصفهان که رفتیم شریفه امینی رقصید تا وقتی بر میگشتیم  موقع ناهار هم که جوجه بود اندازه اون 10 نفر زیاد اومد مجبور شدیم بدون نون بخوریم  و اینقدر بخوریم که تا دم انفجار برسیم  ولی بازم تموم نشد،وسطی و والیبال و حکم (اخرش من شنبل را یاد نگرفتم)و.... بازی کردیم کوه نوردی هم رفتیم من که خودم قله را سه بار فتح کردم. درضمن از مراقبی که از دانشگاه قرار بود بیاد  هم به خاطر همراهی نکردنمون و دم صبح خاموش کردن موبایلشون ممنونیم در ضمن اقای راننده هم باحال بود گذاشت یکی از بچه ها بشینه پشت فرمون تو جاده .....

Mercury

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:57  توسط محمد | 

هنوز بعضی وقتا فکرشا ميکنم .هنوز بعضی وقتا به ياده دروغش ميفتم.مهربونی هايه دروغکيش ولی نه مثل قبل نه ديگه به اون شدته اون شبی که از خيانتد آگاه شدم .حالا که فکرشا ميکنم همش مثل يه بازی بود همين و تنها بازيگرش تو بودی ای مردشورتا ببرن نکبت مگه من بازيچه تو بودم ايشالا ای به زيمينی گرم بخوری اميدوارم، ای جزی جيگر بزنی ای بترکی يهو بپاشی به درو ديوار اينا حرفايه دلم بود که ميخواستم بهت بزنم خانمه و.ف.ب  

 

 Mercury

 خیانت

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:50  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دریا کوچیک تر از آسمونه ولی آبی تره مهم بزرگی نیست .
-------------------------------------------------------------------------
دوستان واقعی در زمان سختی ها و دشواری ها آزموده می شوند داشتن یك دوست واقعی و یك رنگ بهتر از هزار آدم فریبكاری است كه در ظاهر دوستی می كند و خنجری پشت سر دارد.

×××××××××××××××××××
هركس صبح از خانه بیرون می زند به امیدی راهی می شود. در پایان روز است معلوم می شود چه كسی با دست خالی یا با دست های پر بازگشته است به زودی وضع تو هم روشن می شود.


نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آرشیو موضوعی
خاطرات
جفنگیات
ترکاندن دوستان
نویسندگان
محمد
محمد
پیوندها
آلوچه خانوم
الی خانوم
مریم خانوم بر باد رفته
اعتمادوافتخار
دخترکوچولوی یاغی
شکلات
عاشقونه
یه وجب گه
لردهالک
سلطان کشتی کج
ندا
آن سوی پنجره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM